به گزارشامروله، آمده بود برای پسرش کتاب بخرد، مدام از قفسه، کتاب برمی داشت، ورق می زد و کتاب را سر جای اولش می گذاشت. می گفت نمی داند چه کتابی را انتخاب کند که بچه تشویق شود به کتابخوانی. من یاد خودم افتادم، اولین کتابی که خواندم « تن تن در کنگو » بود، آن موقع ها حتی دراگ استورها هم کتاب می فروختند، با بابا رفته بودیم، قرص سرماخوردگی بخرد، گفت نگاه کن، کتابها را ورق بزن، هر کدام را دوست داری انتخاب کن. همان شد، چند سال بعد تمام مجموعه تن تن ها توی کتابخانه مان بود. من با همان کتابخانه عاشق کتاب شدم و شیفته ی خواندن. حتی به ورق های مجله های دور سبزی پُر از گِل، رحم نمی کردم. تمام آگهی های صفحه ترحیم روزنامه های را می خواندم. اگر چیزی درست و حسابی برای خواندن پیدا نمی کردم، فیش آب و برق و تلفن می خواندم. با مادر رفته بودیم تاتر « شهر قصه بیژن مفید » موقع برگشتن، الدوز و کلاغ ها را برایم خرید. هم آن تاتر خاطره شد، هم آن کتاب. بعدها، هر وقت مریض می شدم، مامان کتاب می خرید برایم. ماهی سیاه کوچولو، کچل کفترباز، الدوز و عروسک سخنگو. اصلا دوست داشتم مریض شوم که کتاب بخرند برایم. سیزده سالم بود که عاشق دایی جان ناپلئون شدم. عاشق آن باغ و آدم هایش. هنوز هم تنها کتاب ورق ورق شده ی شیرازه در رفته ی کتابخانه ام، « دایی جان ناپلئون » است. حرف زدن از کتاب و ردیف کردن اسم کتابها، حالم را خوب می کند...حیف، با این نسل سخت است گفتن از لذت توی دست گرفتن کتاب. گفتن از بوی خوب کاغذ، برای نسلی که از جنس کامپیوتر و لپ تاپ و تبلت و اَپل است.

