دکتر کریم افشار نیا در گفتگو باامروله، عنوان کرد : بخش زیادی از باورهای افراد را باورهایی شکل میدهند که ریشه در تجارب کودکی به خصوص رابطه با والدین دارد. این باورها ریشه در عواطف انسان داشته و لزوما ربطی به واقعیت بیرون از او ندارند. به این دسته از باورها، باورهای عاطفی گفته می شود.
وی ادامه داد : این باورها به تدریج و با گذشت زمان به بایدها و نبایدهایی تبدیل می گردند که در بسیاری از مواقع منطبق بر واقعیت نیستند. یعنی قوانینی که بنیان آنها بر پایه عواطف انسان بوده و بعضا آنقدر دگم و غیرقابل انعطافند که واقعیت عقلانی نمی تواند آنها را تغییر دهد. اما چرا واقعیت عقلانی قادر به تغییر این باورهای عاطفی نیست؟
دکتر افشار نیا خاطر نشان کرد : واقعیت آن است که این بایدها و نبایدهای عاطفی چارچوبهایی در ضمیر ناهشیار انسان ایجاد میکنند که انسان از وجود آنها احساس امنیت می کند. در واقع، چهارچوب به انسان امنیت می دهد و هر چه روان انسان کودک تر باشد و احساس ناامنی بیشتری کند به استحکام این چهارچوبها برای کسب امنیت ، بیشتر نیاز دارد و در مقابل تغییر یا تعدیل این چهارجوبها مقاومت خودآگاه و ناخودآگاه بیشتری نشان می دهد.
این روانشناس گفت : واقعیت وجودی انسان طوری است که همه کمابیش به این باورهای عاطفی نیاز دارند. چون انسان کامل نیست و کامل بودن تنها یک اسطوره است.
وی بیان کرد :اما مشکل زمانی ایجاد می شود که این چهارچوب ها بیش از حد دگم و نفوذناپذیر بوده و چالش های عقلانی نتواند تغییری در آنها بوجود آورد و رشد و شکوفایی انسان را متوقف کند.
عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی استان کرمانشاه گفت : واقعیت همیشه در حال رشد و تغییر است اما این چهارچوب های عاطفی در وجود یک کودک نا امن آن چنان محکم و استوار است که تعدیل نمی گردند. در نتیجه، انسان ناامن از رشد روانشناختی مبتنی بر واقعیت محروم مانده و به تدریج متحجر می شود. تحجر یعنی تعصب و اعتقاد کورکورانه به این دسته از باورها.
