امروز از آسمان دلها سیل توبه میبارد. دلهایی که از لحظه شنیدن آهنگ دلنشین دعای عرفات بی قرارند و در تب و تاب بوییدن عطر حضورت سرمست میشوند.
خوش به حال زائران سرزمین نور که وجود خود را از کینه و رنگ و ریا شست و شو دادهاند و چهره شان را به رنگ طهارت از بارگناه آغشته کردهاند. حال حرارت صحرای عرفات را بر تن خود غنیمت میشمارند و با دلی آکنده از تاریکیها حلاوت وصال را میچشند. آنگاه به ندای دعوت رب پاسخ میدهند: آری عَرفتَ.
و من در آرزوی سفر به کوی یار به سر می برم و پنجره دلم را تنها به آسمان بیانتهایت باز میکنم. خواستههایم را در دریای مهربانیهایت شناور میکنم و با لبی تر از ترنم وصالت٬ یا رب میخوانم و چون پرندهای سبک بال تا اوج رسیدن به آغوش پر مهرت پرواز میکنم. در دل زمزمه میکنم: خدایا از منزل سست و بیثبات دنیا کوچ کرده و به خانه شکوهمندت پناه آوردهام. حال یاریام کن تا خود را بشناسم که اگر چنین شود گویی تو را شناختهام.
بر خود واجب میدانم برای قدردانی از نعمتهایی که بر من ارزانی داشتهای تو را دائم شکر گویم. اگرچه خوب میدانم که حتی شکر یکی از نعمتهایت را نمیتوانم به جای بیاورم. با همه درماندگیام به وسعت عزت بیکرانت طلب آمرزش و گذشت از لغزشهایم دارم.
و همصدا با حاجیان زیارت امام حسین (ع) را میخوانم و اشکی به شیرینی وصال میریزم: «خداوندا با ستایشت تو را تسبیح میگویم جز تو خدایی نیست کار بد کردهام و به خود ظلم نمودم به گناه خود اعتراف میکنم تو مرا ببخش که بخشنده مهربانی».
و فردا عید بندگی و ایثار و گذشت چشم مرا نگران جود و سخایت میکند. فردا عید لبیک به فرمان الهی و سنگ باران کردن ابلیس پلید است. بنابراین مروری بر داستان ایثار در عید قربان و سرگذشت قهرمان توحید میکنم: دهم ذیالحجه روزی است که پیغام الهی حضرت ابراهیم را در کشاکش سختترین انتخاب زندگی گذاشت. انتخابی بین ماندن یا رفتن. لحن دلنواز پسر وقتی صدا میزند: پدر! ماندن او را ماندنی میکند و از رفتن فاصله میگیرد.
اما ابراهیم به همراه اسماعیل برای اجرای فرمان خدا باید میجنگید و نفس را قربانی پیغام سروش میکرد.
ابراهیم، اسماعیل را در آغوش میگیرد آخرین نوازش را نثارش میکند و اسماعیل کمر اطاعت از فرمان پدر که بیشک فرمان خداست٬ میبندد و به پیامبر خدا ایمان دارد و این ندای آسمانی را رسالتی عظیم میداند.
اکنون هر دو به یقین رسیدهاند که ندای ایثار و گذشتن از هر آنچه دنیا را به کام انسان شیرین میکند را به گوش جهانیان برسانند.
ابراهیم به خاطر میآورد که بارها امتحان پس داده است. آتش نمرود را از ذهن میگذراند که حتی جرعهای از قطرات ایمان او به روی زمین نچکید و در انتظار امداد الهی تا هم آغوشی با شعلههای سوزانده آتش پیش رفت.
اسماعیل آن کودک عزیز مادر باید به صحرا برده میشد. ابراهیم نیک میدانست امتحانی دیگر در راه است و صحرای بیآب و علف و خشک مثل گلوی مسافری در کویر تنها وسیلهای برای به اوج رساندن او و اتمام رسالتش خواهد بود.
آنگاه دست خداوند را در پشت پرده همه این جریانها می بیند و ذرهای شک به خود راه نمیدهد. اسماعیل لبخند شیرینی میزند و از چهره پدر تردید را میرباید و قدم به قدم برای اثبات بندگی با او همراه میشود.
اما صدایی پلید در گوش ابراهیم تکرار میکند: نه ابراهیم! اسماعیل٬ پاره تنت است. پس از سالها گریه و ناله صاحب پسر شدهای و حال او را به قربانگاه میبری!
رگهای پسرت نازکتر از لبه برنده شمشیر است. او هنوز جوان است. ابراهیم؛ دستانت را به خون فرزندت آلوده نکن.
این صداها هفت مرتبه ایمان ابراهیم را هدف میگیرد اما ابراهیم پنجره تقرب به سوی آسمان گشوده و پیک شیطان را به سرای ابدیت میفرستد.
حال هر دو به قربانگاه رسیدهاند زمان ایستاده و نفسها در سینه حبس گشته است. چشمان ابراهیم به آخرین نگاه اسماعیل دوخته میشود و آخرین چشمه عشق بر دلهای آن دو جاری میشود.ابراهیم عشق را قربانی معشوق میکند و اسماعیل چون شمع به دور پروانه حلقه زده است و آماده رستن از زندان تن میشود. در دل ابراهیم آشوبی به راه است. واژههایی به وزن ایمان اسماعیل در گلویش حبس شده و مردمک چشم او به تنگی لحظه موعود گشته که صحنه جان دادن را نظاره میکند. آنگاه شمشیر سوی حنجره فرزند نشانه میرود...
اما خدایی که شاهد وداع پدر و پسر است پسر را بر پدر میبخشد و هدیه الهی به قربانگاه فرستاده میشود.
اکنون اسماعیل اولین الگوی شهامت و ایثار شکوه بندگی را به عرصه ظهور رسانده است و ستارهای دیگر بر کارنامه آسمانی ابراهیم (ع) چشمک میزند.