
کنجکاویم گل کرده بود که چه میگویند
گوش تیز کردن هم نمیخواست چون آنقدر بلند حرف میزدند که تقریباً همه اتوبوس میشنیدند
یکی از آن جوان شوع کرد به بد و بیراه گفتن به پدرش که چرا امکانت تحصیلی را برای من فراهم نکرده است که من در کنکور قبول شوم،چرا فلان ماشین را برای من نخریده ،چرا ما پولدار نیستیم و ...
پیاده که شدند من هم پیاده شدم و گفتم:
آقایون ببخشید میشه چند لحظه لطفاً وقتتونو بگیرم؟
جلو آمدند و پرسید چی شده؟
گفتم میخوام یه سوال از شما ها بپرسم؟
گفتند بفرمایید
گفتم دوستان من پدر پیری داشتم که زیاد سرمایه دار نبود به زور غذای شبمان را هم میتوانستیم گیر بیاوریم
پدرم نمیتوانست وسایل مدرسه و تحصیلات را برای من فراهم آورد
به نظر شما من چه باید میکردم و الان با این وضع کجا میبودم؟
یکیشان گفت تو باید خودت درست را میخواندی و موفق میشدی ربطی هم به پدر و مادرت ندارد حتی اگر روی سنگ هم مینوشتی باید درست را میخواندی
یکیشان گفت: تقصری نداری تو الان مثل همه ی جوان ها بیکاری دیگر؟
گفتم نه اینطور نیست من با دود چراغ بزرگ شدم نه امکانات راحتی نه سرویس مدرسه نه غذای درست و حسابی نه دفتر و مداد با طرح های مختلف داشتم نه پولدار بودیم
من با هر زحمتی بود دیپلمم را گرفتم و وارد نظام مقدس جمهوری اسلامی شدم اگر پدرم نبود و با آن دستهای پینه بسته اش دلگرمی من نبود من اینجا و افسر این مملکت نبودم
سرشان را پایین انداختند و بی هیچ حرفی رفتند...
