می گفتند خانواده کانون فساد است/خانواده ام را فراموش کردم/فکر کردن هم ممنوع بود

سرویس: اخبار کوتاهکد خبر: 40320|08:03 - 1392/05/02
نسخه چاپی

خبرگزاری فارس- گروه فرهنگی:شکل‌گیری گروه سیاسی مبتنی بر خشونت ورزی، التقاط ایدئولوژیک، ماجراجویی، افراط‌گرایی، تقدیس تشکیلات برگرفته از ایدئولوژی مارکسیسم که تاکنون تحرک‌های زیادی علیه ایران داشته است با نام مجاهدین خلق یا همان منافقین از راه‌های گوناگونی سعی بر نفوذ و ایجاد حرکاتی داشته‌اند. آنها با فریب و تبلیغات دروغین نیروها را از راه‌های مختلف جذب کردند و بعد از جذب آنها را به نوعی زندانی و محصور سیاست های خودکردند و کمترین حق آزادی را از اعضا گرفتند. بسیاری از اعضا بدون رضایت در اردوگاه منافقین نگهداری می‌شوند و هر کدام از آنها به دنبال راهی برای جدایی و فرار می‌گردند.

علی مرادی از اسرای هشت سال دفاع مقدس یکی از افرادی است که با کوشش فراوان توانست از این گروهک ضاله جدا شود، از اینرو در حاشیه حضور وی در نمایشگاه کتاب تهران گفت‌وگویی با وی انجام دادیم.

*آقای مرادی در ابتدا از فعالیت‌هایی که قبل از پیوستن به گروه منافقین انجام می‌دادید توضیح بدهید و بگویید چگونه وارد این گروهک شدید؟

من در ابتدا از پرسنل نیروهای مسلح بودم که در جنگ  شرکت کردم و توسط نیروهای بعثی اسیر شدم و به مدت 9 سال در اردوگاه‌های بعثی ها اسیر بودم تا اینکه تحت تاثیر تبلیغات و بی خبری اطلاعاتی به منافقین پیوستم و 15 سال آنجا بودم. بعد از سرنگونی صدام که چتر اختلاف منافقین برداشته شد و واقعیات تا حدی مشخص شد و دیدم که آنگونه که مطرح می‌کردند نیستند، پس فرار کردم. در ابتدا دستگیرم کردند و حدود 5 ماهی اسیر شدم تا اینکه توسط امریکایی‌ها به کمپ آمریکایی‌ها آمدم. ثبت نام کردم و از طریق صلیب سرخ به ایران بازگشتم.

*چه سالی به ایران بازگشتید؟

سال 83 بود که بعد از 23 سال دوری از ایران برگشتم.

*در این همه مدت از خانواده‌تان اطلاعی داشتید؟ با آنها در ارتباط بودید؟

گاهی نامه می‌نوشتم ولی 15 سالی بود که حتی نامه‌ای هم ننوشتیم و به طور کلی از خانواده‌ام بی‌خبر ماندم و به تدریج همدیگر را فراموش کردیم و تصویری از آنها در ذهنم نبود. تا سال 82 امکان هیچ ملاقاتی نبود اما پس از سقوط صدام که مرزها باز شد ملاقاتی‌هایی می‌آمدند. مدام در فکرم خاطرات گذشته را مرور می‌کردم و اعضای خانواده‌ام را در ذهنم مرور می‌کردم. تا اینکه دو تا از برادرانم برای ملاقات من آمدند. در جمعی نشسته بودیم که دو تا از فرماندهان به نام اسدالله و یوسف آمدند و اعلام کردند که ملاقاتی داری و خانواده‌ات از سوی مزدوران اطلاعات آمده‌اند، تو که نمی‌خواهی مزدوران را ببینی؟ بعد سعی کردند من را از دیدن آنها منصرف کنند اما خیلی علاقه‌مند بودم که آنها را ببینیم. دلتنگ شده بودم و تصمیم به ملاقات گرفتم که این باعث شد خیلی مورد سرزنش قرار بگیرم. من برادرانم را نمی شناختم و آنها هم همین‌طور.

حدود 5 اتوبوس از خانواده‌های ایرانیان آمده بودند و در سالنی بودند. در سالن می چرخیدم و افراد را نگاه می‌کردم اما تصوری ذهنی از آنها نداشتم چون همان چند قطعه عکسی هم که از دوران اسارت با خودم داشتم در بمباران سوخته بودند. تا اینکه برادر بزرگترم را از روی نشانه‌هایی که به صورت کمرنگ در ذهنم مانده بود تا حدی شناختم و جلو رفتم، وقتی با او صحبت کردم متوجه شدم همان برادرم هست، در آن زمان یک نفر از پشت پرید و من را بغل کرد، او برادر کوچکترم بود که بارها و بارها در این سالن از کنار او رد شده بودم اما هر دو همدیگر را نشناخته بودیم. دیدن آنها حس عجیبی بود و برادر کوچکترم مدام گریه می‌کرد. از آنجا بود که رابطه قلبیم با خانواده‌ام برقرار شد و بی تاب شدم تا بقیه خانواده‌ام را ببینم. وقتی آنها از ایران تعریف می کردند ذهنیتم از ایران عوض شد و نقطه جدایی من از تشکیلات از همین جا بود و شروع به تلاش برای جدایی کردم.

 

*شما گفتید که خانواده‌ام را فراموش کردم و تصویری از آنها در ذهن نداشتم، به دلیل بی خبری بود یا مهر آنها از دلتان رفته بود؟

به دلیل فشار تشکیلات و تبلیغات بود تا با خانواده‌ها قطع رابطه کنیم. می گفتند خانواده کانون فساد است. رجوی با کلاس‌ها و تبلیغات این موضوع را مداوم گوشزد می‌کرد اما علیرغم همه فشارها به صورت مخفیانه با خانواده احساس قلبی داشتیم و همین احساس دشمن رجوی و تشکیلات وی بود. تشکیلات مبتنی بر بی خبری، بی ارتباطی، بدون گرایش عاطفی به خانواده، سوار شدن بر دروغ و ... بود. خانواده و ارتباط با خانواده نقطه مقابل با اهداف رجوی بود.

*شما پیش از اسارت ازدواج کرده بودید؟

بله، اما زمانیکه اسیر شدم چون همسرم از زنده بودنم بی‌خبر شده بود طلاق گرفته بود.

*از برگشت به ایران بگویید، از دیدن خانواده بعد از سالیان سختی که تجربه کرده بودید.

نیروهای ایران در سفارت در جریان بازگشت من بودند و به خانواده‌ام اطلاع داده بودند و به آنها گفته بودند که برای تحویل من بیایند. مادرم، برادرانم و خواهرانم بعد از چند روز آمدند و من را تحویل گرفتند. حال و هوای عجیبی بود که توان بیان آنها را ندارم. قابل وصف نبود. فکر نمی‌کردم هنوز به لحاظ عاطفی وابستگی وجود داشته باشد اما خوشبختانه مورد استقبال قرار گرفتم و به زندگی امیدوار شدم.

*در حال حاضر در ایران به چه کاری اشتغال دارید؟

در زادگام لرستان کار آزاد دارم و ترجمه عربی و انگلیسی انجام می‌دهم.

*درباره فعالیت‌هایی که در ایام گذران زندگی در اردوگاه داشتید هم بگویید، به قولی یک روز را چگونه در اردوگاه منافقین به شب می‌رساندید؟

صبح ساعت 5:30 بیدار می‌شدیم، نیم ساعت وقت برای انجام کارهای شخصی داشتیم، نیم ساعت صبحانه، بعد برنامه صبحگاه، بعد آموزش‌های نظامی و تاکتیک‌های رزمی تا وقت نهار، سپس اقدامات نظامی و شرکت در جلسات و کلاس‌ها تا 11 شب و بعد شام و خواب. آنها معتقد بودند که نیروها را باید به حدی خسته کرد که توان فکر کردن نداشته باشد چون اگر آرامش بگیرد فکر می‌کند و فکر کردن در تنهایی یعنی ضد تشکیلات.

*هر روز هفته آموزش نظامی داشتید؟

بله. فرماندهان و رهبران تشکیلات منافقین باید نیروها را فعال نگاه می‌داشتند. صبحگاه هم در ارگان‌ها نشان نظم است و آموزش نظامی روندی مستمر بود تا نیروها را آماده نگه دارند. آنها روحیه جنگ‌آوری و انتقام را زنده نگه می‌داشتند. در کنار آموزش‌های نظامی آموزش‌های ایدئولوژیک قرار داشت. مریم رجوی و مسعود رجوی این آموزش‌ها را داشتند و وقتی که خودشان نبودند فیلم آنها را می‌گذاشتند.

*شما در این 15 سال در عملیات‌های نظامی و جاسوسی علیه ایران هم شرکت داشتید؟ در همه مدت در قرارگاه اشرف بودید یا به قرارگاه‌های مختلف رفتید؟

نه. من در هیچ عملیاتی شرکت نکردم ولی در خیلی از پایگاه‌های مجاهدین در عراق بودم و به نیروهای تازه وارد آموزش نظامی می‌دادم. خودشان معلوم می‌کردند که هر نیرو را به کجا بفرستند. البته در زمان صدام اسنادی را منتشر می‌کردند و صدام با وزیر دفاع و وزیر اطلاعات ملاقات داشته است و اطلاعاتی از تاسیسات و زیرساخت‌های ایران می‌گرفته است. سی‌دی‌هایی از ملاقات عباس داوری و مهدی ابریشم‌چی با ژنرال هبوش از استخبارات عراق هست که از جاسوسی‌هایی که در ایران صورت گرفته است حرف می‌زنند و نشانه نفوذ آنها در نهادها بوده است.

*ارتباط افراد در اردوگاه منافقین با یکدیگر چگونه است؟

در اردوگاه منافقین تنها ارتباطات تشکیلاتی است و حتی مادر و فرزندانی که در اردوگاه بودند هم حق ملاقات نداشتند و ارتباط خانوادگی نباید شکل می‌گرفت. گاه هم که می‌خواستند همدیگر را ملاقات کنند باید با تشکیلات هماهنگ می‌کردند که با حضور خود مسئولان آنجا گه گاهی صورت می‌گرفت.

*شما رزمنده بودید و برای دفاع از مرزهای وطنتان با عراق وارد جنگ شدید، مرزهای این کشور برای شما قداست داشت و جان بر کف گرفتید و رفتید، اما در مقطعی از خط خود دور افتادید، وقتی به ایران بازگشتید و همرزمان خود را دیدید چه احساسی داشتید؟

وقتی برگشتم برخی از همرزمان و افرادی که با هم اسیر بودیم را دیدم. در ابتدا وقتی خودم را با آنها مقایسه کردم حس حسادت و رقابت کردم و خیلی از کاری که انجام داده بودم پشیمان شدم. در ابتدا دیدم امکانات مادی دارند و زندگی خوبی می‌کنند اما من نه. ولی سال 84 ازدواج کردم و در حال حاضر بچه‌دار شدم و از زندگی‌ام راضی هستم و بیش از همه از این خوشحالم که توانستم نجات پیدا کنم. محدودیت زندگی در آن دوران اردوگاه منافقین و ازادی زندگی در این موقع شیرینی خاصی دارد.

*بیایید به این برگردیم که در زمان اسارات چطور شما را از راهی که داشتید منحرف کردند تا به منافقین پیوندید؟

اسیر به صورت بالقوه تحت فشار روحی و روانی زیادی است که به دنبال راه نجات می‌گردد، منافقین هم بر روی همین نقطه ضعف دست گذاشتند. تبلیغات دروغی می‌کردند که می‌خواهیم شما هموطنان را از اسارت آزاد کنیم و به اروپا می‌فرستیم. وقتی به این گروه پیوستیم دیدیم آنگونه که مطرح شده بود نیستند. در ابتدا با توجه به اینکه می دانستند که اسرا شرایط خیلی سختی را تجربه کردند سعی بر محبت کردن داشتند تا افراد را جذب کنند اما طولی نکشید که فشارهای تشکیلاتی شروع شد و در یک چارچوب نظامی نگه داشتند.

*شما در بخشی هم گفتید که وقتی می خواستید از گروهک جدا شوید شما را دستگیر کردند و زندانی شدید، پس چطور آزاد شدید؟

بعد از اشغال عراق توسط امریکایی‌ها، گروهک خلع سلاح شد و نیروهای آمریکایی در داخل اردوگاه کمپی زدند. روزی به بهانه ورزش سعی کردم به نیروهای گشتی بپوندم اما توسط منافقین دستگیر شدم و حدود 5 ماه در انفرادی اسیر شدم. بعد نامه‌ای برای صلیب سرخ نوشتم و توسط آمریکایی‌ها توانستم فرار کنم.

*وقتی برگشتید ایران را چطور دیدید؟ چقدر با تصور ذهنی که برای شما شکل داده بودند تفاوت داشت؟

تصوری از این همه گسترش و پیشرفت را نداشتم. فکر نمی‌کردم سطح زندگی‌ها اینگونه شده باشد چون ذهن ما را در همان اوایل جنگ نگه داشته بودند  و فکر نمی‌کردم در زمینه الکترونیک این همه پیشرفت کرده باشیم. من بعد از آزادی به اروپا هم رفتم و واقعا ایران با اروپا قابل مقایسه است.

*سخن پایانی؟

منافقین در حال حاضر جایگاهی ندارند و در کمپی به نام لیبتری -به معنای آزادی- برای پناهندگی به کشورهای مختلف به سر می‌برند و به فضای مجازی روی آورده‌اند و سعی در فریب جوانان و دانشجویان دارند و به شکل‌هایی مانند خبرنگار، انجمن‌های خیریه، حمایت از حقوق بشر و ... جوانان را جذب می‌کنند و به جوانان که از فضای مجازی استفاده می کنند، توصیه می‌کنم که مراقب باشند چون منافقین چاره‌ای جز فروپاشی و آوارگی در کشورهای دیگر ندارند و همه شعارهای فریبی بیش نیست.

نظر شما

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد