یکی بود که خیلی پول داشت و یکی دیگه هم بود که شپش توی جیبهاش سه قاپ میریخت. آن یکی که بود و پولدار بود در قرعهکشی بانک برنده یک دستگاه اتومبیل آخرین مدل شد و یکی دو ساعت بعد برنده جایزه برنج "هوشنگ" شد و نیم ساعت بعد خبردار شد که به عنوان رییس هیات مدیره "شرکت پنبه پاک کنی" منصوب شده و بالاخره برایش پیامک آمد که اسم شما در فهرست دریافتکنندگان سبد کالا وجود دارد و یک تکپا بیایید و سبد خودتان را تحویل بگیرید.
آن یکی که نبود و شپش توی جیبش سه قاپ میریخت نزدیکیهای شب عید از محل کارش اخراج شد و طلبکارها با حکم جلب به سراغش رفتند اما نتوانستند دستگیرش کنند. چون قبلا از طرف پلیس امنیت اخلاقی آمدند و او را به جرم تظاهر به قماربازی و همکاری با شپشها در ریختن سه قاپ دستگیر کردند. توی ماشین پلیس امنیت اخلاقی هم برایش پیامک رسید که سبد کالا به شما تعلق نمیگیرد.
یکی بود که توی یک روزنامه طنز داشت و با همه شوخی میکرد. سر به سر رییس جمهور میگذاشت و دو تایی میخندیدند. با نمایندگان مجلس مطایبه میکرد و همه دور هم میخندیدند. با رییس قوه قضاییه هم شوخی میکرد و باز هم میخندیدند. یک روز به ذهنش رسید که با معاون دفتر آبخیزداری شهرستان شلمرود شوخي کند. دو روز بعد به دادگاه مطبوعات احضار شد. از آن روز به بعد هیچکس نخندید. هم رییس جمهور اخم کرد و هم رییس قوه قضاییه و هم نمایندگان مجلس و آنقدر همه اخم کردند تا طنزنویس دچار افسردگی شد و دیگر نتوانست طنز بنویسد.
یکی هم نبود و در هیچ روزنامهای هم طنز نمینوشت و با کسی هم شوخی نمیکرد و سر به سر کسی هم نمیگذاشت و به خاطر همین هم هیچوقت افسرده نمیشد. یک روز برایش پیامک رسید که فلانی بپر سر کوچه و سبد کالایت را بگیر. پرید توی کوچه و رفت زیر ماشین و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
فردا به جای ستون طنز آن روزنامه یک آگهی تسلیت چاپ شد که تیترش اینجوری بود: معاون دفتر آبخیزداری شهرستان شلمرود در سانحه تصادف جان باخت!
آن یکی که نبود و شپش توی جیبش سه قاپ میریخت نزدیکیهای شب عید از محل کارش اخراج شد و طلبکارها با حکم جلب به سراغش رفتند اما نتوانستند دستگیرش کنند. چون قبلا از طرف پلیس امنیت اخلاقی آمدند و او را به جرم تظاهر به قماربازی و همکاری با شپشها در ریختن سه قاپ دستگیر کردند. توی ماشین پلیس امنیت اخلاقی هم برایش پیامک رسید که سبد کالا به شما تعلق نمیگیرد.
یکی بود که توی یک روزنامه طنز داشت و با همه شوخی میکرد. سر به سر رییس جمهور میگذاشت و دو تایی میخندیدند. با نمایندگان مجلس مطایبه میکرد و همه دور هم میخندیدند. با رییس قوه قضاییه هم شوخی میکرد و باز هم میخندیدند. یک روز به ذهنش رسید که با معاون دفتر آبخیزداری شهرستان شلمرود شوخي کند. دو روز بعد به دادگاه مطبوعات احضار شد. از آن روز به بعد هیچکس نخندید. هم رییس جمهور اخم کرد و هم رییس قوه قضاییه و هم نمایندگان مجلس و آنقدر همه اخم کردند تا طنزنویس دچار افسردگی شد و دیگر نتوانست طنز بنویسد.
یکی هم نبود و در هیچ روزنامهای هم طنز نمینوشت و با کسی هم شوخی نمیکرد و سر به سر کسی هم نمیگذاشت و به خاطر همین هم هیچوقت افسرده نمیشد. یک روز برایش پیامک رسید که فلانی بپر سر کوچه و سبد کالایت را بگیر. پرید توی کوچه و رفت زیر ماشین و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
فردا به جای ستون طنز آن روزنامه یک آگهی تسلیت چاپ شد که تیترش اینجوری بود: معاون دفتر آبخیزداری شهرستان شلمرود در سانحه تصادف جان باخت!

نظر شما
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد