به گزارشامروله، دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از این بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است،خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود
شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!
غروب بود و قلیانی چاق کردم و کنار حوض نشستم
اهالی خانه فهمیده بودنند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند
تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست
چند کام از قلیان گرفت
حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!
چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:
سرباز کرمانشاه بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرمو دید دو هفته مرخصی داد.
خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بوس شدیم
دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترکُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبمو چلوند،
نگام که میکرد وا میرفتم.
نامرد انگار آرامشو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زن زیبا با ظرافت بافته بودن ،هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد ،دست و تن و دلم میلرزید
اصن یه حالی بودم.
یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه
داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بوس کنار جاده واستادو اون دختر کُرد با مادرش پیاده شد و رفت
همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود.نمیدونستم باید چه غلطی بکنم،تا از شک در بیام کلی دور شده بودیم، خلاصه رفت و مام اومدیم
اما چه اومدنی؟کل حسم تو مینی بوس جا مونده بود
مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم،بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونمو واسه همیشه تو نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم
.
.
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
پدر بزرگ گفت و رفت
و من تا صبح
به نامت
به رنگ شال گردن ات
به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
که قرار است یک عمر
برایم باقی بماند
وبلاگ " کیمیاگر "
گاهی باید با خاطرات زندگی کرد
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
آخرین مطالب
- ■تمرکز ما فقط روی فوتبال است
- ■نقدینگی مهمترین چالش گلخانهداران کرمانشاه است
- ■اجتماع صد و هفتم مردم شهرستان صحنه همزمان با نخستین شب محرمالحرام
- ■سرکشی از خانواده شهدا به مناسبت هفته جهاد کشاورزی
- ■مراسم غبارروبی مزار شهدا به مناسبت هفته جهاد کشاورزی
- ■صد و ششمین شب از تجمع ضدصهیونی و ضدآمریکایی مردم شهرستان صحنه
- ■تداوم اجرای طرحهای زیباسازی و توسعه فضای سبز شهری در صحنه
- ■سومین نشست شورای حفاظت منابع آب شهرستان صحنه برگزار شد
- ■اولین نشست شورای توسعه و حمایت از تشکلهای مردمنهاد شهرستان صحنه تشکیل شد.
- ■جنگ ۱۲ روزه ائتلاف ضدایرانی را ناکام گذاشت
پربیننده ترین ها
- ■حضور مردم در میدان رمز اقتدار و شکست دشمنان است
- ■آغاز عملیات اجرایی چمن مصنوعی زمین مینیفوتبال شهرک امام رضا (ع) صحنه
- ■مراسم غبارروبی مزار شهدا به مناسبت هفته جهاد کشاورزی
- ■تمرکز ما فقط روی فوتبال است
- ■اولین نشست شورای توسعه و حمایت از تشکلهای مردمنهاد شهرستان صحنه تشکیل شد.
- ■سرکشی از خانواده شهدا به مناسبت هفته جهاد کشاورزی
- ■نقدینگی مهمترین چالش گلخانهداران کرمانشاه است
- ■سومین نشست شورای حفاظت منابع آب شهرستان صحنه برگزار شد
- ■تداوم اجرای طرحهای زیباسازی و توسعه فضای سبز شهری در صحنه
- ■اجتماع صد و هفتم مردم شهرستان صحنه همزمان با نخستین شب محرمالحرام

نظر شما
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد