به گزارشامروله،
چرا دیگه شعر نمیگی؟
_شاعری که شعراش مخاطب نداره مثل گلفروشیه که سر چهارراه گلاشو زیر قیمت میفروشه به زوجایی که تو ماشین نشستن تا ذوق دلشون تازه شه...خودشم وایمیسه با یه لبخند مسخره نگاشون میکنه
_تو بدت میاد بقیه ذوق کنن با شعرات؟
_من میگم چرا یکی نیست به این عاشق و معشوقا بگه جلو چشم یه آدمی که تنها تو خودشه واسه هم دلبری نکنن...شاید طرف چشماشو بست، شاید دلش خواست، شاید دلش رفت
_دلِ تو میره؟
–دیگه دلی نمونده که....نه واسه رفتن نه واسه شعر گفتن
_دو ساعته تو اون گوشی به چی زل زدی؟
_به دیالوگِ ماندگار
_منکه نمیفهمم چی میگی!
_یه زمانی کارم تدوین فیلم بود
_خب
_یه شب داشتم با کارگردان فیلم تدوین میکردم که رسید به بازیگری که معشوقش بود...بعد هی فیلمو عقب جلو میکشید
_خب
_بعد از بیست بار جلو عقب کشیدن یه جا استپ کرد و گفت این دیالوگو بردار
_بازیگرِ هیچی نمیگفت فقط داشت تو دوربین نگاه میکرد
_خب
_گفتم این دیالوگ نداره که
_یه نگام کرد...گفت این دیالوگه ماندگاره...منتها تو نمیفهمی من میفهمم.
بعد میدونی من بهش چی گفتم؟
_چی گفتی؟
_گفتم منکه نمیفهمم چی میگی!
_ینی الان من همون توام که اون موقع بودی؟
_سیگارتو کشیدی پنجره رو ببند یخ نکنیم تا صبح
_هوا داره بهاری میشه...داره بهار میاد
_آخرِ شب دلم گرم بود به شب بخیرایی که میگفت، از وقتی نمیگه سرده، تا صبح خوابِ زمستون میبینم...بهار داره میاد ولی سرده...پنجره هارو ببند

نظر شما
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد