آنان که با تحولات ایالات متحده آمریکا آشنایی کافی دارند، حتما نام پدران «بنیانگذار» (Founding Fathers) را زیاد شنیدهاند. منظور از این عبارت انقلابیونی است که پس از آزادسازی ایالات متحده از چنگ استعمار بریتانیا در قرن هجدهم، کشور آمریکای امروزین را بنیاد نهادند و قانون اساسی آن را بر مبنای «جمهوریخواهی ماکیاولیستی» به رشته تحریر درآوردند.
بدون هیچ شبههای، بنیانگذاران نزد ملت آمریکا محترم بوده و هستند اما دیدگاههای خاص این جماعت امروز برای ایالات متحده دردسرهایی آفریده است که فلج شدن دولت آمریکا که چندی پیش موقتا فیصله یافت، از آن جمله است.
سوال اصلی این نوشتار آن است که نقش قانون اساسی مدنظر بنیانگذاران در فلج شدن دولت فدرال این کشور چه بود و نوع نگاه بنیانگذاران در عرصه بینالمللی چه مشکلاتی برای آمریکا میآفریند؟
*دولت ناکارآمد، برآمد قانون اساسی آمریکا
«بنیانگذاران دولتی کارآمد نمیخواستند. آنان از استبداد میترسیدند و رژیمی را به وجود آوردند که حکمرانی را مشکل میساخت. قدرت به وسیله دولتهای محلی، ایالتی و فدرال که هر یک حقوق و امتیازات خود را داشتند، خنثی شد. حتی شاخه قانونگذاری هم به دو مجلس تقسیم شد. دولتی به وجود آمد که اختیارات کمی داشت و همین اختیارات کم هم به کندی اجرا میشد.» اینها بخشی از یادداشتی است که اخیرا «جورج فریدمن» بنیانگذار اندیشکده مشهور استراتفور نوشته است.
فریدمن درست نوشته است.قانون اساسی آمریکا به حدی نهادهای قدرت را به وسیله یکدیگر محدود ساخته که اعمال حاکمیت عملاً در بعضی مواقع غیرممکن میشود.اگرچه اتفاقاتی نظیر فلج شدن دولت آمریکا کمنظیر است اما رخ ندادن آن تنها ناشی از توافق بین جناحهای قدرت است. آنچه امروز رخ داده اتفاقاً همان چیزی است که شیوه صورتبندی قدرت در ایالات متحده اقتضا میکند.
بنیانگذاران بیم آن داشتند که طبیعت خودخواه انسانها که مبنای تفکر ماکیاولیستی آنها بود، منجر به دیکتاتوری شود و دیکتاتوری را تنها با شکستن و تقسیم ساختار قدرت درمان کردند. کنترلکننده مدنظر آنها نه تقوا و اخلاق، که «تضاد اجتنابناپذیر منافع» بود. درافتادن منافع متضاد همان چیزی بود که بنیانگذاران آمریکای نوین میخواستند. آنگونه که فریدمن نوشته است، بنیانگذاران اگرچه به دنبال عدالت هم بودند اما در خصوص آن نظر مشترکی نداشتند. نمود عینی آن اختلاف نظر آنها در خصوص پدیده بردهداری بود.
از این رو، بنیانگذاران آمریکا در یک تضاد اساسی قرار داشتند، «جلوگیری از استبداد در برابر حاکمیت کارآمد.» سنتز این تضاد، همین ملغمهای شد که اکنون قانون اساسی آمریکا نام دارد.
اتفاقی که با تعطیلی دولت فدرال رخ داد تنها یک بعد ماجراست یعنی بعد داخلی. اما بعد بینالمللی قضیه بسیار پیچیدهتر است.
*هژمونی آمریکا، بازیچه دست بنیانگذاران
آن زمان که بنیانگذاران آمریکا قانون اساسی این کشور را مینوشتند، قرار نبود آمریکا هژمون نظام بینالمللی باشد. تا سالها در ایالات متحده دکترینی حکمفرما بود که «دکترین مونروئه» نامیده میشد. این دکترین اقتضا میکرد که آمریکا تنها به قاره خود توجه داشته باشد، نه اجازه دهد قدرتی در قاره آمریکا دخالت کند و نه خود دخالتی در دیگر قارهها داشته باشد. اینکه آمریکای لاتین را حیاط خلوت ایالات متحده آمریکا میخوانند، احتمالاً برآمده از همین دکترین باشد و شاید واکنش تند کندی به استقرار موشکهای شوروی در کوبا را هم بتوان با همین نظریه توضیح داد.
آمریکا تنها 68 سال است که داعیه هژمونی نظام جهانی را دارد و روح بنیانگذاران کشور ایالات متحده هم از این واقعیت پیش رو خبر نداشت. البته منطقی هم هست. کشوری را که تازه از یوغ استعمار خارج شده چه به امپراتوری بینالمللی؟!
اما واقعیتهای امروز آمریکا با آنچه در ذهن بنیانگذاران آمریکا میگذشت تفاوت فراوانی دارد. آمریکا اکنون داعیهدار یک امپراتوری است. این امپراتوری هم متحد دارد و هم دشمن. دشمنانش هم قدرتهای مادی هستند و هم گفتمانهای رقیب. اقتصاد آمریکا یک پنجم اقتصاد دنیاست. بودجه نظامی این کشور نیمی از بودجه نظامی جهان است. رئیسجمهور این کشور رئیس یک بلوک بزرگ جهانی است و بزرگترین رسانههای جهان در آمریکا هستند.
با این وصف، بنیانگذاران چه دردسرهایی برای هژمونی آمریکا آفریدهاند؟
*خدشه به اصل «پرستیژ»
«هانس مورگنتا»، پدر رئالیسم نوین همه اقدامات دولتها را در سه جهت کسب، حفظ و نمایش قدرت تفسیر میکند. این سومی همانی است که «پرستیژ» خوانده میشود.
برای هژمون اهمیت پرستیژ کمتر از حفظ قدرت نیست چون یکی از مهمترین ابعاد هژمون «اقناعسازی» است. کشورها هژمونی قدرتی بیپرستیژ را هرگز نمیپذیرند. بین اقناع هژمونیک و قابلیت نمایش قدرت ارتباطی تنگاتنگ وجود دارد. وقتی دولت آمریکا قادر به حفظ ادارات خود نیست، پرستیژ چه معنایی میتواند داشته باشد؟
از سوی دیگر، وقتی هژمون خود با مشکل اقتصادی مواجه است و دولت فدرالش به خاطر آن تعطیل میشود، کجا میتواند حافظ اقتصاد جهانی سرمایهداری باشد؟
بنابراین، پرستیژ دولت آمریکا اندک زمانی پس از لغو وعده حمله به سوریه، این بار در کشاکش بحرانهای سیاسی داخلی دچار زخمی جدی شده است.
*نهادهای بینالمللی و هژمونی سرخورده ایالات متحده
نهادهای بینالمللی در اندیشه نولیبرالها، اعم از الگوها و سازمانهای تنظیمکننده بینالمللی هستند که تنازعات قدرت را کاسته و همکاری را تضمین میکنند.
در عرصه بینالمللی، اگرچه تاثیر ایالات متحده در سازمانهای بینالمللی به این راحتیها فروکاستنی به نظر نمیرسد، اما خدشه به وجهه هژمونیک ایالات متحده، قطعا توان الگوسازی و نُرمسازی دولت آمریکا را به تدریج خواهد کاست.
این برای مخالفان آمریکا در عرصه بینالمللی غنیمتی پربها است. دولتها یا بازیگران غیردولتی مخالف با نظام غالب بینالمللی، در واقع نه با نام آمریکا یا غرب بلکه با قواعد رفتاری آمریکایی که به نُرم بینالمللی تبدیل شدهاند مشکل دارند. مشکل اصلی آنجاست که این بازیگران نمیخواهند خود را با قالبهای غالب غربی تطبیق دهند و از این رو، سرکش و ساختارشکن محسوب میشوند.
دولتی که توان حفظ خود را به سختی دارد، به قوای مخالف بینالمللی این فرصت را میدهد تا «مشروعیت قاعدهسازی» آن را زیر سوال برده و بیهراس از افکار عمومی، بر روی قواعد هژمونیک تیغ برکشند. اگر رفتارهای این چنینی در آمریکا تکرار شود، بدیهی است که امکان بقای قواعد مزبور کمتر نیز خواهد شد.
*گسترش انگیزه ائتلاف علیه هژمون
آنگونه که برخی از نورئالیستها استدلال میکنند، نظام تکقطبی در عرصه مرکزگریز بینالمللی، نظمی پایدار و قابل بقا نیست، چرا که ماهیت ساختار بینالمللی افقی است و تبدیل آن به ماهیتی عمودی واکنشهای سیستمی از پی دارد؛ لذا ائتلاف علیه هژمونی امری بدیهی است.
هژمونی که در عرصه داخلی ورشکسته محسوب شود، طبعا در عرصه بینالمللی نیز قابلیت هژمون ماندن را ندارد. از این رو، انگیزه برای ائتلاف علیه آن افزوده گشته و مرگ آن خود به خود نزدیکتر میشود.
در اساس، هژمون ابتدا در درون خود هژمون است و سپس این تسلط را در عرصه بینالمللی منعکس میکند. اگر شرط اول محقق نشود، تحقق نتیجه منتفی است.
*دردسرهای هویتی تعطیلی دولت آمریکا
اگر چون سازهانگاران بپذیریم که دولتها با هویتها به عرصه تعامل بینالمللی وارد میشوند و اگر قبول کنیم که مشکلات داخلی بر هویت بینالمللی نیز اثر میگذارند، آنگاه بلاتردید وجود دولت فدرالی متزلزل، هویت آمریکایی در تعامل بینالمللی را نیز تضعیف میکند.
چون منافع از هویتها برمیآیند، هویت تضعیف شده منافع سطح پایینتر را اقتضا میکند و آب رفتن منافع از عرصه بینالمللی به عرصه داخلی، طبعا اقتدار ایالات متحده را خدشهدار میکند.
قابل توجه است که بنابر تعریف، هویت عبارت است از انتظارات یک ملت از نقش خود در کشاکش تعاملات بینالمللی و از این رو، زمانی که اقتدار داخلی رخت بربندد، انتظارات از نقش نیز فروکاسته خواهد شد و این همان تضعیف هویت و در نتیجه تضعیف منافع است.
اگر _تاکید میشود اگر - اختلافات داخلی در آمریکا گسترده شود و سازمان سیاسی آشفته شود، کاهش انتظارات از نقش آمریکا در جامعه این کشور میتواند به عدول از نقش هژمونیک انجامیده و عملاً سلطه ایالات متحده را به سوی ناکجا آباد ببرد.
*تضعیف رسالتگرایی آمریکایی
یکی از مشخصههای تمدن غربی پدیده رسالتگرایی است که امروزه در قالب رسالتگرایی آمریکایی تبلور یافته است. نماد عینی این رسالتگرایی هجمه فرهنگ آمریکایی به سایر فرهنگهای بومی است و هالیوود در این میان نقشی به سزا دارد.
این رسالتگرایی قطعا مبتنی بر قدرت سیاسی و اقتصادی آمریکاست چرا که این کشور از تمدنی دیرینه و پاینده برخوردار نیست که ریشههای تاریخیش منجر به چنین رسالتگرایی گستردهای شود.
رسالتگرایی آمریکایی دشمنان سرسختی نیز دارد. در جهان اسلام، دو تفکر تقریبا متضاد، چالشهای جدی برای رسالتگرایی تمدن غربی به رهبری ایالات متحده آمریکا پدید آوردهاند. محور مقاومت و جریان سلفی-تکفیری، دو جریانی در جهان اسلام هستند که هر یک به نوبه خود دردسرهای جدی برای رسالت فرهنگی آمریکاییها ایجاد کردهاند تا آنجا که واشنگتن سخت تمایل دارد این دو جریان را با یکدیگر درگیر کرده و از فشارهای وارده بر خود بکاهد.
اگر رسالتگرایی آمریکایی مبتنی بر قدرت سیاسی - اقتصادی است - که هست - پس تردیدی نیست که تضعیف این قدرت، به تضعیف آن رسالت نیز خواهد انجامید.
*فرجام
آنچه به عنوان تبعات ذکر شد، طبعا همه عواقب چند روز تعطیلی دولت آمریکا نیست بلکه عواقبی است که رویکرد بنیانگذاران ایالات متحده میتواند متوجه این کشور نماید.
با این حال، سیاستمداران آمریکایی در کل عاقلتر از آن هستند که وقعی بر انگارههای پدران بنیانگذار نهند. نام آنها برای افتخار کافی است اما جایی که منافع تمام کانونهای قدرت تهدید شود، سیاستمداران آمریکایی پدران خود را هم نمیشناسند چه رسد به پدران بنیانگذار!
با این حال، قانون اساسی آمریکا پتانسیل آن را دارد که باز هم دردسرهای مشابه بیافریند.
*علیرضا کریمی

نظر شما
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد