به گزارش خبرنگار آیین و اندیشهخبرگزاری فارس، مکتب لیبرالیسم در قرن هفدهم با پیدایش سرمایهداری شکل گرفت و امروز نفوذ و تأثیر بسیاری بر اندیشه غرب دارد. لیبرالیسم خود را طرفدار آزادی فردی و اجتماعی معرفی میکند. برابری و نظم در جهان و عدم دخالت دولتها در حوزههای اقتصادی و سیاسی از دیگر شعارهای این مکتب است.
با وجود همه ادعاها و تأکیداتی که بر رعایت حریمهای خصوصی و مسائل دیگر در لیبرالیسم و تفکر فردگرایانه مطرح میشود اما در سالهای اخیر نقیض آن را در غرب شاهد هستیم که «جنبش وال استریت» و «شنود مکالمات تلفنهای اروپا توسط آمریکا» از جمله بارزترین آنهاست.
حجتالاسلام سیدسجاد ایزدهی مدیرگروه سیاسی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی میگوید: از یک سو باید لیبرالیسم قدیم را با جدید قدری متمایز بدانیم چرا که لیبرالیسم قدیم هویت فرد را بر اجتماع غلبه داده و عملاً این حالت امروز برعکس شده البته نه به این معنا که به سوسیالیسم رجوع کردهاند ولی امروزه در غرب همین موارد در شنودها و حریم خصوصیها و ورود و خروج به مترو، راه آهن و فرودگاه و بازرسیهای شدید و حق دستگیریهای بدون دادگاه و وکیل دیده میشود و اینها نشان میدهد که قدری فضای غرب از فردگرایی فاصله گرفته و به دنبال هویت ملی و امنیتی خود است و طبیعتاً بحث حریم خصوصی اینجا نقض میشود.

لیبرالیسم جوهره تفکر غرب است
*بنیادهای لیبرالیسم چگونه شکل گرفته است؟
-منطق لیبرالیسم شاید از اساسیترین و جوهریترین بُنمایههای غربی است که اگر ما آن را از غرب امروز بگیریم شاید ماهیت آن را تهی کردیم، لیبرالیسم دارای زیربنای آزادی و آزادی گرایی است اما در عین حال معنای اصطلاحی آزادی با لیبرالیسم تعبیر نمیشود یک سری بنیادهایی است که براساس آزادی تعریف شده و مؤلفههایی که معنای آن با بحث آزادی متفاوت است.
بحث این است که بنیادهای لیبرالیسم کجا شکل گرفته و استحکام یافته است، باید یک قدری به قرون وسطی و حاکمیت کلیسا بر غرب رجوع کنیم، فضای حاکمیت کلیسا از یک طرف حاکمیت دینی بود یعنی هر چیزی تحت تأثیر کلیسا قرار میگرفت و از سوی دیگر عقل بشری کاری نمیتوانست انجام بدهد و ساختار سیاسی موجود ساختاری بود که اجازه نقد را به مردم و آنها را در این ساختار حکومتی دخیل نمیداد، دموکراسی قرون وسطایی که حاکمیت دین بود و حاکمیت دین به حاکمان مصونیتی میبخشید که در حوزههای دیگر هم مصون باشند.
در این فضا که رنسانس اتفاق افتاد حاکمیت کلیسا و مذهب در غرب برچیده شد و غربیان عمدتاً براساس یک مجموعه مکتبهای مختلفی که با هم تشکیل میشوند، خود را بازتعریف کردند. یعنی اولاً خود را از قید دین آزاد کردند و اینکه کس دیگری غیر از انسان برای او تصمیم بگیرد و در نهایت اینها در دراز مدت و همان فضا خدا را از فرمول اجتماع کنار گذاشتند و عملاً او را نادیده انگاشتند و گفتند انسانها برای انسانها تصمیم میگیرند و طبیعتاً اینجا دین پایهای ندارد و انسانها آزادی دارند خود برای خود تصمیم بگیرند.
بنابراین آنچه که در اینجا لیبرالیسم شناخته میشود بیشتر بحث آزادی است که در قرون وسطی توسط کلیسا در نظر گرفته نمیشد و طبیعتاً وقتی بحث رنسانس اتفاق افتاد چند نقطه محوری برای لیبرالیسم و مکتبی که با همه این مولفهها مطرح میشود، شکل گرفت و عمدتاً هم رویکرد آن بیش از اینکه سیاسی باشد، فرهنگی بود.
دکارت معرفتشناسی غرب را با تشکیکش تغییر داد
*عمدهترین عناصر لیبرالیسم شامل چه چیزهایی میشود؟
-مهمترین عنصر لیبرالیسم، اومانیسم به معنای انسانگرایی و اینکه انسان محور و ثمره خلقت است و برای خودش تصمیم میگیرد. البته این عناصر به معرفت شناسی غرب هم باز میگردد به این صورت که در فلسفه غرب وقتی صحبت از معرفتشناسی در فلسفه میشود باز هم تعریفش به خدا و اثبات آن در جامعه میرسد در فضای رنسانس دکارت یک تشکیکی ایجاد کرد و معرفتشناسی را تغییر داد و گفت «من شک میکنم پس هستم» فلذا نخستین چیزی که اثبات میکند انسان است و البته پیش از آن خدا را اثبات میکند و میگوید انسان خالقی دارد اما نکته این است که خداشناسی آنها هم مرحله متأخر از انسان شناسی است به این معنا که خدا پیش از اینکه مقوله وجودی باشد مقوله معرفتی و ذهنی و دلی است و بحث وجود خارجیاش خیلی محل بحث نیست اما فرآیند بعد از دکارت خدا را کلاً نادیده میگیرد و اومانیسم انسان محور همه ارزشهای عالم را برای انسان قرار میدهد و انسان را منشأ و غایت ارزشها میداند. انسان خود بنیاد، آزاد و رها از خداوند و دین که آغاز و انجامش در همین دنیاست، طبیعتاً خدایی است که آغاز و انجامش همینجاست، از همه چیز رهاست طبیعتاً این انسان باید لذت و به اصالت لذت پناه ببرد و از این حالت خود بهترین استفاده را کند.
در اینجا بحث اصالت فرد مطرح میشود اگر صحبتی از دولت میشود منظور این است که در این تفکر دولتها باید در حدی ضروری آزادی را محدود کنند و بیش از این حتی دولتها هم حق دخالت در مسائل خصوصی افراد را ندارند بنابراین مشاهده میکنیم که این روزها یک مقدار فضای لیبرالیسم به دلیل امنیت ملی که عملاً حکومتها مدنظر قرار دارند، فاصله گرفته است و بنابراین امروز یک مقدار این فضا تغییر کرده است.
انسان در تفکر لیبرالیستی اگر به دین هم پایبند باشد محکوم میشود
*سکولاریسم به عنوان یکی از عناصر لیبرالیسم چطور در این مکتب معنا پیدا میکند؟
-سکولاریسم از ارکان مکتب لیبرالیسم است که طبیعتاً انسان آزاد و رها از خداوند نه فقط دین را در عرصه سیاست بلکه در کل فضای اجتماع چون اقتصاد، اخلاق، فرهنگ و ...دخالت نمیدهد انسان خود عقل دارد و تصمیم میگیرد، فکر و اجرا میکند بنابراین در بحث آزادیهای فردی باید گفت که انسانها مطلقاً آزاد هستند و تنها چیزی که محدودشان میکند آزادی دیگران و البته امنیت ملی است.
بحث مدارا، تساهل و تسامح در امور دینی به حدی است که در دین تشکیک ایجاد میکند بنابراین اگر دینی هم هست دین فردی است و از صحنه اجتماع دخالتی ندارد که اگر دخالت داشته باشد محکوم میشود این فضا در غرب اتفاق افتاده است البته پیرو یک ساختار سیاسی در غرب که حاکمان معمولاً استبداد داشتند و خودشان تصمیم، قضاوت و اجرا میکردند.
بسیاری از این اشکالی که ما در فضای لیبرالیسم میبینیم همین بحث آزادی، تساهل و تسامح و نظارت بر حاکمیت و قدرت شاید در نظام اسلامی یا دیگر نظامها هم باشد اما چون نظام لیبرالی بنیادش بر بی دینی استوار است طبیعتاً نوع نگاهش به این مباحث آزادی و بحثهای حقوقی و ... متفاوت است گرچه اینها هم در اصل آزادی، امنیت، نظارت و حقوق فردی و عدم دخالت در حریم خصوصی افراد دخالت دارند اما نوع مبانیشان به گونهای است که دراین مسائل به گونه دیگر میاندیشند.
آیا رویکرد جدید لیبرالیسم به سمت سوسیالیسم گرایش دارد؟
*درباره حریم خصوصی افراد و نقض آن توسط لیبرالیسم غرب چه دیدگاهی دارید؟
-بله یکی از نقضهایی که به لیبرالیسم میشود درباره آزادی حریم خصوصی افراد است و شنود تلفنهای اروپا توسط آمریکا و جنبش وال استریت نشان دهنده این تناقضهاست. از یک سو باید لیبرالیسم قدیم را با جدید قدری متمایز بدانیم چرا که لیبرالیسم قدیم هویت فرد را بر اجتماع غلبه داده و عملاً این حالت امروز برعکس شده البته نه به این معنا که به سوسیالیسم رجوع کردهاند ولی امروزه در غرب همین موارد در شنودها و حریم خصوصیها و ورود و خروج به مترو، راه آهن و فرودگاه و بازرسیهای شدید و حق دستگیریهای بدون دادگاه و وکیل به طور مثال در زندان ابوغریب دیده میشود و اینها نشان میدهد که قدری فضای غرب از فردگرایی فاصله گرفته و به دنبال هویت ملی و امنیتی خود است و طبیعتاً بحث حریم خصوصی را نقض میکند.
درحالی که ما در نظام اسلامی به هیچ وجه نباید حریم خصوصی را نقض کنیم مگر در مواردی که اخلال به نظام صورت گیرد و حکم ثانویه آمده باشد ولی غرب تغییر ماهیت داده و شعارهای قبلیاش دیگر جواب گو نیست و یک رویکرد سوسیالیستیها را میخواهد دنبال کند گرچه اینها به تناقض درونیاش باز میگردد.
وال استریت، عدالت اجتماعی مدعیان لیبرالیسم را زیر سؤال برد
*این مورد در جنبش وال استریت چطور تبیین میشود؟
-در بحث جنبش وال استریت باید گفت که لیبرالیسم به اقتصاد آزاد قائل است اینطور که هر کس آزادانه هر طور بخواهد سرمایه گذاری کند اما همین امر به مرور زمان عدالت اجتماعی را زیر سؤال برده است آزادیها و فردگرایی ارمغانی برای افراد دارد و به طبع برای جامعه هم این اتفاق میافتد اما نتیجه این شده که یک گروه اندک بر مردم غلبه کردند و اینها برای همه مردم تصمیم میگیرند و نتایجش بر همه جا تأثیرگذار است بنابراین در دموکراسی که اینها شعارش را میدهند 99 درصد مردم نمیتوانند به اهدافشان برسند که یکی از این اهداف برابری است چرا که اقلیت تأثیرگذار بر سرنوشت اکثریت تأثیر دارند و این با مساواتی که شعارش را میدهند متناقض است.
بنابراین امروز در غرب آراء عمومی تأثیرگذار نیست و فضا در دست تراستها، کارتلها و شرکتهای بینالمللی است که عمدتاً با سرمایه زیاد و تبلیغات خردکننده و لابی افراد سروکار دارند آن افراد هم مصلحت سرمایه داران را تأمین میکنند امروز فضای لیبرالیسم برای اقشار خاصی طراحی شده اما به گونهای عرضه میشود که انگار برای همه رفاه و مساوات را در بر دارد و تأثیرگذار است، بنابراین کسانی که در انتخاباتشان رأی میدهند حق انتخاب به معنای واقعی ندارند و درصد تأثیر تبلیغات خورد کننده آن اندازه زیاد است که نمیشود در آن نفوذ کرد و عملاً نمایندههای واقعی این کشورها نماینده کارتلها و از بین سرمایهدارها و پرنفوذها هستند.
غرب از شعارهای خودش هم به پوچی رسیده است
بنابراین غرب هم از این شعارهای خودش به پوچی رسیده چرا که در ازای آزادیها و ادعای مساوات عدالت را از بین برده و کرامت انسانی را نادیده گرفته است بنابراین اینها ادعاهایشان با کرامت انسانی منافات دارد غرب در یک دوره معنویت را کنار گذاشته و هویت دینی مردم را گرفته و همه را مشغول مادیات کرده و غایات را به فرد داده است حال اینکه بعد از مدتی مردم دچار مشکلات روانی و اقتصادی شدند و در نهایت خدایی که در فطرتشان خفته است را به خودشان فرا خواهند خواند بنابراین عملاً شعارهای غرب به بن بست خورده است و خود اینها به الگوهایی مثل بانکداری بدون ربا مثل الگوی بانکداری اسلامی که عملاً بهتر جواب داده است میآیند.
لیبرالیسم ناخواسته به سمت فطرت بشری رجوع میکند
*در نهایت این چشم انداز برای نظام لیبرال غربی را چطور پیش بینی میکنید؟
-معمولاً نظامهایی که مبتنی بر فطرت نیستند و با اسباب و آلات مصنوعی و تبلیغ توانستند خود را نگه دارند ناگزیر باید به فطرت روی بیاورند چون از آن گریزی نیست پس چه بخواهند و چه نخواهند در دراز مدت به فطرت انسانی باید مراجعه کنند همچنان که ما الان هویت آنها را شکست خورده و خودشان هم میبینند که دوری از خدا به بحرانهای درونی و شکست اقتصادی انجامیده است.
معمولاً غرب این هنر را داشته که براساس سرمایههای ذهنی که یا خودشان دارند یا از دیگران گرفتند خود را بازخوانی کنند و لذا لیبرالیسم غرب با اکنون فرق کرده است آنها تلقی که از خدا داشتند همچنان دارند و آنرا بازخوانی میکنند این قدرت دانشی در غرب هست و اندیشمندان همچنان بازخوانی و خود را به روز میکنند اما این به معنایی نیست که اینها خود را به نقطه اول میرسند چرا که باید از آرمانهایشان نزول و به آرمانهای فطری رجوع و قدری خود را با معنویت تطبیق دهند. پس به این معنا بازخوانی اندیشههایشان نازلتر و رقیقتر میشود اما اینکه بعد یک مدت کلاً نتوانند آنها را بازخوانی کنند با این سیستم که به لحاظ دانشی چیدند زحمت زیادی میطلبد و مشکل عمده هم باید دانشمندانشان پاسخ متقن دهند.
در این زمینه باید اندیشمندان دینی در فرآیند تبادل نظرها و دانشها به نظریههای کاربردیتر برسند و غرب را در فضای مغلوب شدن قرار دهند تا آنها دست از نظریههای خود بردارند و به همین خاطر باید به قوانین روانی غرب و دانش آنها رجوع کنند و آن را به لحاظ علمی مورد بررسی قرار دهند طبیعتاً در این زمینه مقاومت جدی است و این مقاومت باید به واسطه دانشمندان علمی و دینی شکسته شود.

نظر شما
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد